مولوى كيست و مثنوى چيست؟
به بهانه نكوداشت سالگروز تولد مولانا
جلالالدين محمد ابن محمد ابن حسين حسيني خطيبي بكري بلخي معروف به جلالالدين رومي، بلخي، رومي، مولانا و مولوي از زبده ترين عارفان و مشهورترين شاعران فارسي زبان به شمار مي آيد. نام او محمد و لقبش در دوران حيات خود «جلالالدين» و گاهي «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» بوده و لقب «مولوي» در قرن هاي بعد (ظاهراً از قرن نهم) براي وي به كار رفته است. از برخي از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خموش» و «خامش» دانستهاند. خانواده وي از خانواده هاي محترم بلخ بود و گويا نسبش به خليفه دوم «ابوبكر» مي رسد و پدرش هم از سوي مادر به قولي دختر زاده «سلطان محمد خوارزمشاه» بود، هرچند «بديعالزمان فروزانفر» از مولانا شناسان نامدار با ارائه دلايل كافي اين نظريه را رد كرده است. مولوي در مورد خويش چنين سرودهاست،
هوسي است در سر من كه سر بشر ندارد
من از اين هوس چنانم كه ز خود خبر ندارم
دو هزار ملك بخشد شه عشق هر زماني
من از او به جز جمالش طلبي دگر ندارم
مولانا در سال 604 قمري در بلخ زاده شد، چون محمد خوارزمشاه با مشايخ از راه كم لطفي پيش مي رفت، پدرش«بهاءالدين» تاب نياورده و در سال 609 با خانودهاش خراسان را ترك نمود. مدتي در وخش و سمرقند بسر برد. آنگاه از راه بغداد به مكه رفت و پس از نه سال اقامت در الجزيره به دعوت «كيقباد سلجوقي» كه صوفي مشرب بود به قونيه پايتخت سلجوقيان روم رفت. جلالالدين پس از مرگ پدرش در سال 628 قمري، نزد «برهانالدين ترمذي» كه از شاگردان پدرش بود شاگردي كرد و مدتي همنشين شمس تبريزي شد و بالاخره خودش پايهگذار طريقتي شد كه مشهور به طريقت مولويه شد. مولانا به سال 672 قمري ديده از جهان فرو بست و در همان قونيه دفن شد.
آثار وي به بسياري از زبان هاي زنده دنيا ترجمه شدهاند و در اروپا و امريكا شهرت بسيار دارند. از جمله معروف ترين اثر اين شاعر، كتاب معروف «مثنوي معنوي» و از جمله معروف ترين اشعار مثنوى، بلكه نخستين شعر مولوى، شعر معروف ذيل است،
بشنو از ني چون حكايت مي كند
از جداييها شكايت مي كند
گز نيستان تا مرا ببريدهاند
از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسي كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر كسي از ظن خود شد يار من
از درون من به جز اسرار من
سر من از ناله من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
هر كه را جامه ز عشقي چاك شد
او ز حرص و عيب كلي پاك شد
شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
اي طبيب جمله علتهاي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما
اي تو افلاطون و جالينوس ما
جسم خاك از عشق، بر افلاك شد
در مقدمه مثنوي معنوي كه به انشاء خود مولانا است، اين كتاب «اصول دين» ناميده شده است:"هذا كتابً المثنوي، و هّو اصولُ اصولِ اصولِ الدين". مثنوي حاصل پربارترين دوران عمر مولاناست. چون بيش از پنجاه سال داشت كه نظم مثنوي را آغاز كرد. اهميت مثنوي از آن رو نيست كه يكي از آثار قديم ادبيات فارسي ايران است، بلكه از آن جهت است كه براي بشر سرگشته امروز پيام رهايي و وارستگي دارد. مثنوي فقط عرفان نظري نيست، بلكه كتابي است جامع مركب از عرفان نظري و عملي. او خود مى گويد،"مثنوي را جهت آن نگفتم كه آن را حمايل كنند، بل تا زير پا نهند و بالاي آسمان روند كه مثنوي معراج حقايق است، نه آنكه نردبان را بر دوش بگيرند و شهر به شهر بگردند". بنابراين، عرفان مولانا صرفاً عرفان تفسير نيست، بلكه عرفان تغيير است. غزليات و اشعار فارسي «ديوان شمس» محبوبيت فراواني كسب كردهاند. مولانا در كنار «ديوان شمس» و شعرهايش در «مثنوي معنوي»، رباعيات عاشقانهاي نيز سرودهاست كه مي گويند، پس از خيام از بي پرده ترين رباعيات به زبان فارسي است. پژوهندگان به ظن قوي بسياري از رباعيات وي را از او نمي دانند. از آثار منثور او مي توان «فيه ما فيه»، «مجالس سبعه» و «مكاتيب» را نام برد.
يونسكو با پيشنهاد تركيه سال 2007 را سال جهاني مولانا ناميده است.در اين سال تمبر مولانا با نمايي از استاد بهزاد در آمريكا منتشر شد. تركيه در برنامه هايي كه به مناسبت سال جهاني مولانا برگزار كرده است، تلاش كرده است كه مولانا را به عنوان يك چهره ترك مطرح كند و به جاي مولانا از نام «رومي» استفاده كند و اين در صورتي است كه وي به قول دكتر ميرجلالالدين كزازي، مولانا پژوه شناخته شده، حتي يك بيت شعر هم به تركي نسروده است و زاده بلخ مي باشد. از سوي ديگر تاجيك ها نيز داعيه اين را دارند كه مولوي را از مشاهير خود ثبت كنند و استدلال مي كنند كه مولوي زاده تاجيكستان است.
اين در حالى است كه مولوي در مثنوي معنوي سفارش به سخن گفتن با زبان پارسي كردهاست.
پارسي گو گرچه تازي خوشتر است
عشق را خود صد زبان ديگر است
و اما بعد، از اين قبيل مطالب در باره مولوى و مثنوى، هم بسيار گفته اند و هم بسيارتر مى گويند، اما من بعنوان كسى كه در آثار خود از اشعار مولوى كم استفاده نمى كنم، در اين ياد داشت كه بمناسبت سالروز تولد مولوى مى نگارم، مى كوشم از منظر و نظرى ديگر به مولوى و مثنوى او نظر بيافكنم. بيش و پيش از هر چيز ما بايد بدانيم كه مولوى عارفى زمينى بوده است و نه آسمانى، يعنى مولوى را از آنجا كه قديس فرض مى كنيم، تقديس نكنيم، زيرا از نظر عقيده و انديشه دينى، جز پيامبران الهى و ائمه هدى، هيچ كس آسمانى نيست، حتى بزرگان مؤمن و موحد، و عازفان بنام و پر آوازه، هرچند هم كه مفتخر و مستظهر به كمالات انسانى باشند، هرگز مقام قدسى نمى يابند.
در باره به شأن و شخصيت مولوى و جايگاه دو ديوان شمس و مثنوى، به گمان من از جمله اهم امهات، پرهيز از افراط و تفريط است. دو عده خواسته و يا ناخواسته و آگاهانه و يا ناكاهانه، لاجرم محكوم به نوعى تند روى و كند روى هستند، هم آنان كه مولوى را كافر و مثتوى را نجس مى دانند و هم آنان كه مولوى را خداوندگار و مثنوى را قرآن مى دانند، هر دو هم آنانند كه در باره مولوى افراط و تفريط مى كنند و البته عِرض خود مى برند و زحمت ما مى دارند. نيز كسانى هستند كه اصرار دارند مولوى را به مكتب مكاتبى وصل كنند كه بتوانند بر او تازيانه تأديب بزنند. اين در حالى است كه من خود بزرگان مكتب تشيع مى شنوم كه پاره اى از اشعار مولوى روح شيعه را جلا و جلال مى دهد، آنجا كه مى گويد،
از على آموز اخلاص عمل
شير حق را دان منزه از دغل...
شاعر مي گويد در يکى از غزوات، على(ع) بر پهلوانى از سپاه دشمن دست يافت و به قصد او شمشير برکشيد. دشمن جسارت ورزيد و برروى آن حضرت خدو (آبدهان) انداخت.
آن خدو زد بر رخى که روى ماه
سجده آرد پيش او در سجده گاه
على(ع) بي درنگ شمشير را بيفکند و از او دست کشيد. خصم از اين کار و عفو و رحمت دور از انتظار حيران شد.
گفت: بر من تيغ تيز افراشتى
از چه افکندى مرا بگذاشتى؟
آن چه ديدى بهتر از پيکار من
تا شدستى سست در اشکار من؟
آن چه ديدى که چنين خشمت نشست
تا چنان برقى نمود و باز جست؟
آن چه ديدى که مرا زان عکس ديد
در دل و جان شعلهاى آمد پديد؟
پهلوان حق داشت تعجب کند. چگونه ممکن بود کسى بر دشمن غلبه يابد و از او گستاخى و درشت رفتارى نيز ببيند و بر جانش ببخشايد؟ از اين رو مي گفت: « آنچه ديدهاى، برتر از کون و مکان است که مرا به جان بخشيدى. در شجاعت تو را شيرخدا مي نامند؛ اما « درمروت خود که داند کيستى؟!» اينک خصم در برابر شخصيت و بزرگوارى على(ع) از پا درآمده بود و احساس حقارت مي کرد. به تعبير مولوى بي شمشير کشته شده بود و اين کار خدا بود. اينک خصم در برابر شخصيت و بزرگوارى على(ع) از پا درآمده بود و احساس حقارت مي کرد. از طرف ديگر پرسشى در جانش چنگ انداخته بود. احساس مي کرد رازى خدايى در کار است. شور و حالى در درون خود مي يافت، ميخواست به اين راز پى ببرد؛ با اصرار تمام ميگفت،
اى على که جمله عقل و ديدهاى
شمّهاى واگو از آنچه ديدهاى
تيغ حلمت جان ما را چاک کرد
آب علمت خاک ما را پاک کرد...
يا تو واگو آنچه عقلت يافتهست
يا بگويم آنچه بر من تافتهست...
در محل قهر، اين رحمت ز چيست؟
اژدها را دست دادن راه کيست؟
آنچه على(ع) در جواب ميگويد، پرتوى است از جانى پاک و روحى بزرگ و بي نظير. مولاى متقيان چنان مجذوب حق است که نمي خواهد در رفتار او با دشمن مغلوب، عکسالعمل و احساس شخصى اندک تأثيرى داشته باشد. از اين رو وقتى جسارت خصم را نسبت به شخص خود مي بيند، براى آنکه دست و تيغ او جز در راه حق به حرکت در نيامده باشد، از وى دست برمي دارد،
گفت: من تيغ از پى حق مي زنم
بنده حقم، نه مأمور تنم
شير حقم، نيستم شير هوا
فعل من بر دين من باشد گوا
همچنين در جاى ديگرى از مثنوى، مولوى از شهيدان دشت كربلا و سالار شهيدان، چنين مى گويد،
كجاييد اي شهيدان خدايي
بلا جويان دشت كربلايي
كجاييد اي سبك روحان عاشق
پرنده تر ز مرغان هوايي
كجاييد اي شهان آسماني
بدانسته فلك را در گشايي
كجاييد اي ز جان و جا رهيده
كسي مر عقل را گويد كجايي
كجاييد اي در زندان شكسته
بداده وام داران را رهايي
كجاييد اي در مخزن گشاده
كجاييد اي نواي بي نوايي
در آن بحريد كاين عالم كف اوست
زماني بيش داريد آشنايي
پيرامون علوم انسانى على العموم و علم شناخت شناسى على الخصوص، شناخت شخصيت ها، چه از سر صورت و چه از سر سيرت، بايد مبتنى بر يك محدوده و حد و حدودى و درجه و صدر و ذيلى باشد، وقتى مولوى خود به خدا و قرآن و پيامبر(ص) و على(ع) و ائمه هدى اقتدا مى كند و دين و ديندارى را مقتداى خود مى داند، من در عجبم كه چرا برخى از مدعيان كلاس مولوى شناسى و محفل نشينان محافل مثنوى خوانى، به بهاء و بهانه عرفان هاى بدلى، از اسلام و احكام دينى دور و دورتر مى شوند!؟ همانكونه كه گفته اند،اسلام از خود ندارد عيبى، هرعيب كه هست از مسلمانى ماست، من نيز مى گويم، عرفان اسلامى و عرفايى چون مولوى، در حد فهم و كمال خود، درپى طى طريق براى پله پله تا رسيدن به خدا بوده اند، و راه رسيدن به خدا را جز مقام بندگى و عبوديت ندانسته اند.
مولوى، در حقيقت عارفى معرفت انديش و انسانى به سوى كمال انسان و انسان كامل است و مثنوى جمع اذواق و كمالات مولوى براى رسيدن به حقيفت است، مولوى در مثنوى در پى خدا و انسان است، و نقد حال ديروز او، خود تقد حال امروز ماست!
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
يكى ازعالمان دينى براى من نقل كرد كه علامه محمدتقى جعفرى به او گفته است، خدمت مرجع اعلى آيت الله بروجردى رسيدم و به ايشان عرض كردم، مثنوى مولانا را شرح كرد، و ايشان فرمودند، اى كاش نهج البلاغه را شرح مى كرديد، يعنى يك مرجع تقليد با عنايت به مقامات، منويات و مكنونات ذاتى خود، خواسته است بگويد، آن وقتى را كه گذاشتيد براى شرح مثنوى، مى گذاشتيد براى شرح نهج البلاغه، و البته بعداً علامه نهج البلاغه هم شرح كرد. مرادم از طرح اين خاطره اين است كه بگويم، بر اساس فهم سيال انسان از شريعت و طريقت، و بسته به موقعيت حقيقى و حقوقى شخصيت ها و مشاهير شهر، ممكن است نگرش ها و اولويت ها متفاوت باشد و صد البته كه اختلاف سليقه الزاماً به معناى تأييد و يا رد صد در صدى اين و آن نبوده و نيست. منظور آيت الله بروجردى و برخى ديگر از مراجع دينى، مبنى بر ترجيح اصلح بر صالح، شايد على الاهم و فى الاهم كردن اهم امهات و رتبه بندى وحى آسمانى، در برابر عقل زمينى است، يعنى همان مهمى كه پيرامون آن مولوى مى كويد، چون كه صد آمد، نود هم پيش ماست،
باد در مردم هوا و آرزوست
چون هوا بگذاشتی پیغام هوست
خوش بود پیغامهای کردگار
کو ز سر تا پای باشد پایدار
خطبهٔ شاهان بگردد و آن کیا
جز کیا و خطبههای انبیا
زانک بوش پادشاهان از هواست
بارنامهٔ انبیا از کبریاست
از درمها نام شاهان برکنند
نام احمد تا ابد بر می زنند
نام احمد نام جملهٔ انبیاست
چونک صد آمد نود هم پیش ماست
برچسب:
نویسنده: آرمان نیکفر